قالب شعر : مثنوی - قطعه وزن وبحرعروضی شعر : فعولن فعولن فعولن فعل بحر متقارب مثمن محذوف درکیفیت به تصویر کشیدن تابلوی شام آخر به وسیله لئوناردوداوینچی زمان : یک شنبه بیست ویکم بهمن ماه یکهزاروسیصدونودویک دراتوبوس گناوه به شیراز باالهام ازداستانک منثور مندرج درجدول وسرگرمی تعطیلات سبزشماره ۲۵ طلب کرد اسقف ز نقاش شهر که او طرحی ازشام آخرکشد مقرر چنان شدکه او نیک را مسیحا و بد را ، یهودا زند چونقاش نیمی زطرحش کشید نمادی زنیکی و زشتی ندید چودرماند آخر ، رها کرد کار نبود آگه از گردش روزگار پس ازمدتی رفت در مجلسی که از همسرایان ببیند کسی شگفتا ! درآن محفل پر زراز جوانی مسیحا صفت دید باز زسیمای او طرح عیسی کشید چنان صورتی درجهان کس ندید ازآن روزچون چندسالی گذشت به دنبال طرح مسیحاش گشت زخانه برون شد ، بسی نا امید چو میرفت حیران به جویی رسید درآن جایگه مردی افتاده دید بشد شادمان و به سویش دوید گدایی به ادبار ونکبت یهوداروش لبی زرد گونه ، تنی مرتعش جوانی نگون بخت و شوریده بود سراپای او سخت ژولیده بود چنان مست و لایعقل افتاده بود که گویی روان از تنش رفته بود به دستور فرمود تا همرهان کلیسا برندش کشان و کشان چو سیمای او نقش دیوار شد یهودای مجلس نمودار شد پس از مدتی مست بیدار گشت خمارازتنش رفت و هشیار گشت جوانک چو آن نقش دیوار دید زفرط تعجب ز جایش پرید به اندوه گفتا که این نقش را گذشته منش دیده ام بارها بپرسید صورتگر اورا که کی؟ بگفت ای هنرمند " فرخنده پی " منم آن چوانی که چند سال پیش نمودی مرا طرح عیسای خویش ازآن روز من غرق نخوت شدم بناگه ، دچار مذلّت شدم چوکفر و تکبّر به من چیره شد همه روزگارم چنین تیره شد مرا گفتِ فردوسی آمد به یاد روانش خداغرق رحمت کناد منی چون بپیوست باکردگار شکست اندرآورد و برگشت کار چه گفت آن خداوند بافرّ وهوش چوخسروشدی بندگ ی رابکوش به یزدان هرآنکس که شدناسپاس به دلش اندرآید زهر سو هراس "